|
Mit der Zeit lernst Du,
dass eine Hand halten nicht dasselbe ist,
wie eine Seele fesseln.

Und dass Liebe nicht Anlehnen bedeutet,
und Begleiten nicht Sicherheit.

Du lernst allmählich,
dass Küsse keine Verträge sind
und Geschenke keine Versprechen.

Und Du beginnst
Deine Niederlagen erhobenen Hauptes
und offenen Auges hinzunehmen
mit der Würde des Erwachsenen
nicht maulend wie ein Kind.

Und Du lernst,
all Deine Strassen auf dem Heute zu bauen,
weil das Morgen ein zu unsicherer Boden ist.

Mit der Zeit erkennst Du,
dass sogar Sonnenschein brennt,
wenn Du zuviel davon abbekommst.

Also bestelle Deinen Garten
und schmücke selbst Dir die Seele mit Blumen,
statt darauf zu warten, dass andere die Kränze flechten.
Und bedenke,
dass Du wirklich standhalten kannst...
und wirklich stark bist.

Und dass Du Deinen
eigenen Wert hast

«مادر شما هیچ وقت نمیخواست شکنجهگر شوید»
.
آقای
زیمباردو! ابتدا کمی دربارهی آن پژوهشی که در سال ۱۹۷۱ انجام دادهاید توضیح
بدهید.
پرفسور زیمباردو: در سال ۱۹۷۱، من
علاقهمند شدم بررسی کنم ببینیم اگر آدمهای خوب را در محیط بد بگذاریم، چه اتفاقی
میافتد. برای این کار، ما تعدادی دانشجوی معمولی را که در سلامت کامل بهسر
میبردند از سرتاسر آمریکا جمع کردیم. از آنها تست شخصیت گرفتیم و بهصورت اتفاقی
تعدادی از آنها را بهعنوان «زندانی» و تعدادی را بهعنوان «زندانبان» انتخاب
کردیم.
بعد آنها را توی فضایی گذاشتیم که خودمان آن فضا را شبیه «زندان»
درست کرده بودیم و سعی کردیم شرایطی را که در بسیاری از زندانهای جهان حاکم است در
آنجا ایجاد کنیم؛ مثل وضعیت درماندگی که زندانیها در آن بهسر میبرند و قدرتی که
زندانبانها از آن برخوردارند. میخواستیم ببینیم آیا خوبی انسانها میتواند در
یک مکان بد، بر جنبهی شرورانهای که در آنها وجود دارد غلبه کند یا برعکس؟
متأسفانه این پژوهش را که قرار بود به مدت دو هفته انجام شود، من مجبور شدم بعد از
شش روز متوقف کنم چون همه چیز از کنترل خارج شده بود. زندانبانها رفتار خشن و
سادیستی از خود نشان میدادند و جوانهایی که تا چند روز پیش سالم بودند، یکدفعه
واکنشها و ضعف شدید عصبی از خود نشان میدادند. این پژوهش قدرت «موقعیت» را نشان
میدهد که میتواند بر بهترین آدمها هم غلبه کند. نتیجهگیری ما از این پژوهش این
بود که «نهاد»ها میتوانند باعث فساد و انحراف انسانها شوند. این «نهاد»ها هم
میتوانند «زندان» باشند و هم میتوانند نهادهای آموزشی، سیاسی و حتی در مواردی خود
خانواده باشند.
آیا میشود از حرفهای شما اینطور نتیجه گرفت که
در وجود ما یک «شیطان» کوچک نهفته است؟
نه. ببینید، پیام
این پژوهش این بود که ما هیچکدام «خوب» یا «بد» زاده نمیشویم، بلکه همگی دارای
قالبهای روانیای هستیم که میتوانند با چیزهای خوب یا بد پر شوند. ما پتانسیل خوب
یا بد را در درون خودمان داریم و آن چیزی که باعث میشود این پتانسیل فعال شود
محیطی است که ما در آن زندگی میکنیم. اگر شما توی ایران بزرگ بشوید و طرفدار حکومت
باشید،افراد معترض را شرور میدانید. از طرف دیگر، نیروی اپوزیسیون دولت را فاسد و
غیرقانونی و ناموجه میداند.
آقای زیمباردو! افرادی که در ایران پس
از انتخابات ریاست جمهوری بازداشت شدهاند الان ظاهراً تحت فشار اعترافاتی کردهاند
که این اعترافات این روزها از تلویزیون ایران پخش میشود. چرا افرادی که در یک
جامعه بزرگ و تربیت شدهاند اینقدر متفاوتاند؟ یک عده معترض به دولت و گروهی دیگر
طرفدار حکومتاند که حاضرند شلیک کنند به سمت معترضان و آنها را شکنجه
بدهند...
من موضوع «شکنجه» را در برزیل بررسی کردهام. در
دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی، دولتهای نظامی فاشیست در سرتاسر آمریکای لاتین به
قدرت رسیدند. آنها با سوسیالیستها و کمونیستها دشمنی داشتند و متأسفانه آمریکا
از این دولتها حمایت میکرد چون دورهی جنگ سرد بود و هر کس که با کمونیسم و
سوسیالیسم مخالف بود متحد آمریکا محسوب میشد. ما با دولت منتخب مردم ایران
بهرهبری مصدق هم مخالفت کردیم. این به این معناست که وقتی آدمها به قدرت میرسند،
خودشان را محق و موجه میدانند و هر کسی را که باهاشان مخالفت میکند دشمن
میدانند؛ حتی هموطنهای خودشان را دشمن به حساب میآورند. در برزیل هم که من کار
پژوهشیام را انجام دادم پلیس این بهاصطلاح «دشمنان» را میکشت و شکنجه میکرد و
این «دشمنان» کسی نبودند جز هموطنان برزیلی همان مأموران پلیس، منتها با گرایش
سوسیالیستیای که داشتند. این موضوع در مورد بسیاری از کشورها بهخصوص در آمریکای
لاتین مصداق دارد و الان هم دارد اتفاق میافتد.
منظورتان این است
که اگر کسی امروز در جامعهی ایران بهعنوان «بازجو» و «شکنجهگر» کار میکند، اگر
مثلاً در جامعهای مثل سوئیس بزرگ میشد احتمالاً یک «بانکدار» موفق
میشد؟
بله. هرکسی میتواند «شکنجهگر» بشود. مسأله مسألهی توجیه
است. مغز انسان قابلیت عجیبی برای توجیه همه چیز دارد، توجیه قتل، توجیه شکنجه...
برای مثال، هر وقت ما میرویم جنگ، برای خودمان توجیه میکنیم، میگوییم ملت
میگوید یک دلیل خوب برای رفتن به جبهه وجود دارد. شکنجهگر یا جلاد در زندان هم
همین کار را انجام میدهد؛ یعنی از نظر روانی خودش را متقاعد میکند که زندانی
انسان نیست، پستتر از انسان است و برای همین حقش است که شکنجه شود و حقش است که
کشته بشود. نازیها هم همین کار را در مورد یهودیها انجام دادند؛ آنها برای
اینکه یهودیها را قتلعام کنند، مردم را متقاعد کردند که یهودیها از انسان
پستترند. وقتی این اتفاق در ذهن مردم افتاد، آن وقت، آدم با طرف مقابل مثل «حشره»
برخورد میکند. این اتفاق در رواندا هم افتاد: دولت رواندا اعلام کرد که اعضای قوم
توتسی مثل سوسک هستند! خُب، وقتی سوسک وارد خانهی شما میشود، شما چهکار
میکنید؟ میکشیدش. اینطوری شد که ظرف صد روز، مردم حدود هشتصد هزار توتسی را که
در همسایگیشان زندگی میکردند کشتند. پس میبینیم که این پتانسیل در هر آدمی هست و
فقط به ایران محدود نمیشود.
من باز هم متوجه نشدم. چرا ما اینقدر
آدمهای متفاوت در یک جامعه داریم؟
اکثر جوامع جهانی دستهبندی
«چپ» و «راست» دارند و دچار تفرقهاند. هنگامی این شکاف و اختلاف تشدید میشود که
مردم بگویند آنچه دارد اتفاق میافتد ناعادلانه است. شما ممکن است در یک حزب اقلیت
باشید و در انتخاباتی بازنده بشوید یا ممکن است شغلتان را از دست بدهید، ولی اگر
احساس کنید این انتخاباتی که در آن شکست خوردهاید یا رقابت شغلیای که در آن
بازنده شدهاید عادلانه بوده نتیجه را میپذیرند. مردم در تمام دنیا، بهخصوص امروز
در ایران با احساس «بیعدالتی» مخالفت میکنند.
شما اشاره کردید که
این قدرت «شرایط» و «موقعیت» است که باعث میشود آدمهای «خوب» وقتی در جای «بد»
قرار بگیرند، به آدم بدی تبدیل بشوند. حالا آیا راهی برای مقاومت و مقابله با شرایط
بد وجود دارد؟
کاری که من میکنم این است که در بارهی این موضوع
کتاب مینویسم و سخنرانی میکنم. من کتابی نوشتهام با عنوان «تأثیر شیطانی: فهم
اینکه چگونه انسانهای خوب شیطانی میشوند؟» نخستین گام این است که آدمها را آگاه
کنیم که بفهمند چقدر عبور از مرز بین «خوبی» و «شرارت» آسان است. با پذیرش نقش در
حکومتی که مدافع ایدئولوژیای است که سوءاستفاده از قدرت را توجیه میکند، عبور از
این مرز بهآسانی انجام میشود. آدمها باید بفهمند که برای همه آسان است که به
«شیطان» تبدیل بشوند. این نخستین گام برای مقابله با این تغییر و تبدیل است.
اپوزیسیون ایران باید به شکنجهگرها بگوید که: خوب فکر کنید ببینید شما کی هستید؟
مادر شما هیچوقت نمیخواست شما شکنجهگر باشید، زن و بچههایی را شکنجه کنید و
بکشید که فقط میخواهند دولت دیگری سر کار بیاید. افرادی که با اسلحه شما را تهدید
نمیکنند، بلکه تنها با تفکراتشان شما را به چالش کشیدهاند.
اینجا تهران است
اینجا تهران است
ساعت، حوالی کوی دانشگاه
و عقربه، از انفجار گلوله ها زخمی.
باران نمی بارد
و هوا، کمی تا اندکی دل خون
صدای فریاد می آید
ابر مسموم اشک آور
تا سطح خیابان...
هوا آفتابی نیست
اما برق باطوم
لحظه ای
بر پیشانی دختر دانشجو
می
درخشد
وهمین الان گله ای سوار مسلّح
بر شعور مردم
می خندند.
اینجا تهران است
جایی در شمال غرب
اندوه می
بارد
چند جوان پهلوی سوراخ کسی را
می بندند.
( پنجه های خونی که دیگر گفتن ندارد )
و دختر زیبایی
دارد به مامور مسلح
شاخه گل سفید
تعارف می کند.
عقربه ی زخمی هنوز می چرخد
و فریاد پُشتِ بام ها
در گلوی شهر
می
پیچد.
کسی خبر نمی خواند
ولی خبر ها مردم را
به فریاد می خوانند!
اینجا تهران است
از تلفنِ همراه کسی
صدای سُرخ می آید
و انگشتان خونین اش
بر من سلام می کنند.
همزمان
بادِ جانبِ دماوند
دلهُره ی شهر را
در کوچه پس کوچه ها
می
راند.
کسی کمک می خواهد
و لنگه کفش زنانه ای
در جوبِ خیابان
به جانبِ آبهای آزاد می دود
عقربه ی زخمی هنوز می چرخد.
تیر های برق
آمار زخمیان را
در حافطه تکرار می کنند
و هفت کُشته ی کوی
در نگاه های خیس
رژه می
روند.
اینجا تهران است
کسی سرود می خواند
جوانی زیر خاک
دفن می
شود
و ستاره ها در آسمان شهر
سوسو می
کنند.
دلها کمی تا اندکی پُرخون
و آهِ مادران
در مِه اندوه
تا بُرج آزادی
شناور
است.
اینجا تهران است
صدای آنسوی خط
به هق هق می اُفتد
و عقربه ی زخمی هنوز می چرخد!
شعری از فرامرز
پورنوروز
-------------------------------------------------------------------------------------------------
|